جنگ
توای سرباز میدانی
که با هر غرش تیری
تو در خون میکشی جسم عزیزی را
تو میدانی که او هم مادری دارد
و در شهر و دهی شاید پریشان همسری دارد
در آ ن هنگام که با تیری
نفس از سینه اش گیری
تو میدانی که فرزندی دو چشمش بر دری دارد؟
تو ای سرباز میدانی
به هر تیرت تو یک جان را نمیگیری
تو تنها آ رزوهای یک انسان را نمیگیری
توبا هر غرشی یک همسری را تا ابد بی خانمان سازی
تو قومی را اسیر محنتی بس جاودان سازی
درآ ن هنگام که انگشتت بروی ماشه میلغزد
دو چشمان یتیمی را تجسم کن
که خون از دیده میبارد
صدای ضجه اش بشنو
تجسم کن نگاه التماس آ لود همسر را
غریو مادرو خواهر
سرشک آ ن برادر را
بیا لختی تاُمل کن
مکن کاشانه ای ویران
مپاش از هم تو یک کانون گرم و پر محبت را
بیا بشکن تو این دیوار نفرت را
بیا بشکن تو این دیوار نفرت را
-
« title~210368 | title~210377 »
title-210376
@ 2005-10-01 – 00:59:54
